تبليغاتX
Eternal Sunshine of the Spotless Mind
برگردم اینجا؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 11:40  توسط فعلا بی نام  | 
گریه نمیکنم و گریم هم نمیاد.فقط بغضه با یه قلب فشرده.همین.واسه از اینجا رفتنم.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 23:47  توسط فعلا بی نام  | 
میرم از اینجا. همین.یه مدتی نیستم.میرم یه جای دیگه.

اینجا خونه ی منه.چطور میتونم ترکش کنم ،ازش دل بکنم،دل به یه جا دیگه ببندم..چطور؟نمیدونم.

عزیز دلم.عزیز دلم.دوست دارم

اینجا همیشه خونه منه و میمونه و میدونه که دوباره برمیگردم سراغش...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 23:41  توسط فعلا بی نام  | 
یه سریال عنی ساختن اسمش نمیدونم چیه، تلوزون تبلیغشو میکنه.این ستاره اسکندریم توشه.بعد چیزی که میخوام بگم اینه که اهنگشو دوس دارم. حتی مکنه به نظر شما اهنگ خنکی باشه ولی من خیلی دوسش دارم.اونقدی که همون دیشب میخواستم بیام بنویسم اهنگ این سریاله رو دوس دارم.بعد ننوشتم.بعد الان صدای تلوزیون دوباره داره میاد و دوباره همون اهنگ.بعد اومدم اینجا نوشتم دوسش دارم.خیلی.همین
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 14:38  توسط فعلا بی نام  | 
من دلم نمیخواد برم دانشگاه ،من دلم نمیخواد برم داشنگاه،دلم نمیخواد

کسی اینو میفهمه؟

از این وضع خسته شدم.خستم.دیگه نمیتونم.نمیخوام

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 14:8  توسط فعلا بی نام  | 
برم شوهرخواهرمو نگاه کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 23:23  توسط فعلا بی نام  | 
قوی باش دختر.قوی باش.قوی باش
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 23:14  توسط فعلا بی نام  | 
باید این قدرتو داشته باشم که بعضیها رو برای همیشه از زندگیم بزارم کنار.باید این قدرت رو تو خودم پرورش بدم.برای همیشه.برای همیشه.طوریکه وقتی ردی ازشون میبینی دیگه حس اشنایی نسبت بهشون نداشته باشی.دیگه عکسالعملی در تو برنانگیزه.حسی.خشمی هرچی.میخوام که اونقدر از بعضی افراد خالی شم.اونقدر..میفهمی؟میخوام بعضیها رو اینطور بگزارم کنار.نه این کنارگذاشتنهایی که خوب میدونی ته دلت یه جایی اون زیرا جاشون محفوظه .نه.میخوام خالی شم از بعضیها،وقتیکه میدونم کار درستیه و باید همینطور شه.کلی میگم.واسه رابطه های عشقی ایناها که شما فکر میکنید نمیگم.دارم خیلی کلی میگم.خیلی کلی.دلم میخواد به یه بی تفاوتی محض نسبت به خیلیها برسم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 23:13  توسط فعلا بی نام  | 
اینهمه همه میگن بچه ها اونق اونق میکنن فلان کلان میخوام بگم

شنیدنش خیلی فرق داره

الان این من داارم صدای اونقشو میشنوم.ادم اولش باور نمیکنه ولی واقعا داره میگه اونق و واقعا یه نوزاد تو این خونس و میخوام بگم حس خوبیه.حس خیلی خوبیه.یه نوزاد واقعی.مدتها بود ندیده بودمو لمس نکرده بودمو بغل نکرده بودمو...خیلی خوبه.خیلی خوب.همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 19:55  توسط فعلا بی نام  | 
 دوس دارم به یکی بگم هُی

یه هُی حسابی و مشتی. مثلا یه جوری که فرضا طرف اگه جلوم داره راه میره اینا یه هُیی بگم که بفهمه با اونم واسته(بایسته!) برگرده طرفم ببینه کی بش گفته هُی؟

یه عمو هم اگه بش اضافه بشه بد نمیشه ولی من الان دلم میخواد یه هُی محکم به یکی بگم.یکی بیاد لطفا

هُی مرتیکه هم خوبه بد نیست البته

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 12:5  توسط فعلا بی نام  | 
میخوام بگم چایی تو این دما خیلی میچسبه.خیلی.بخدا

منظورم دمایخودچایی بود نه هوا!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 19:29  توسط فعلا بی نام  | 
عذاب وجدان دارم.عذاب وجدان و دلشوره ای مثل روزهای اولی که نمازهام قضا میشد.نمازهایی که شمرده میشد چون فک میشد خونده خواهد شد ولی نشد.همرو میشمردم.شیرینی نخوندن نماز و راحت خوابیدن ظهرو هزار چیز دیگه رو تجربه کرده بودم اما هنوز اوائلش بودم.خودمو گناهکار میدونستم که ظهر خوابیدم و نمازم قضا شده.یادمه.خوب یادمه که میشمردم.نمازهای شبم که به ۹۷ تا رسید دیگه نشمردم.دیگه نشمردم تعداد قضاهامو.دیگه نشمردم.نمازهای ظهرم یادم نیست.اونها صدو چند تا بود گویا.نخندین.نخندین.میخواستم بخونمشون. فک میکردم میخونمشون. حتی اوئل همون شب مثلا بعد نماز مغربم یادمه که میگفتم ۴ رکعت نماز قضای عصر میخوانم قربت ال الاه و میخوندم.کم کم خسته شدم.گفتم بعدا میخونم. فلان وقت میخونم کلان وقت. یادمه ، خوب یادمه زمانیو که نماز اول وقت بود. یادمه اولین باری رو که نمازمو ۱۱ شب خوندم و از وحشت داشتم میمردم.چرا؟تا بحال ۱۱ شب نماز نخونده بودم.یادمه که کانال ۴ فیلم گذاشته بود.اونموقع فیلمایی خوبی مزاشت.فیلم که تمام شد ۱۱ شده بود.یادمه فک میکردم جنایتی ازین بزرگتر؟با وحشت مثل کلاغ ذکرها رو میگفتمو سجده و رکوع میکردم و قسم میخوردم که دیگه انقدر دیر نشه.شاید این اولین خاطرم از کاهل نمازیهایی باشه که به بی نمازی کشیده شد..نمیدونم. نمیدونم.احساس عذاب وجدان دارم از اینکه هوا داره غروب میشه و من هنوز نماازمو نخوندم هرچند پریودم، هرچند مدتهاست دیگه نمازی نمیخونم،هرچند...

من هنوز بابات تک تک اون نمازها تک تک اون حسها تک تک نمازهای نخونده آیندم ،تک تک ایونها ،تک تک همه احساس عذاب وجدان دارم.من نتونستم به گناهم عادت کنم و مثه خیلیها راحت باشم.بیخیالم.اهمیتی نمیدم اما ته دلم این نیست.ته دلم نتونستم خودمو ببخشم واسه کارهایی که دیگه نمیکنم،هرچند قبولشون نداشته باشم،هرچند درست ندونمشون ،هرچند هزار تا چیز دیگه.نمیدونم.نشد نتونستم اونطور که باید واسه خودم حل و فصل کنم همه چیو.نشد.نشد خودمو به اصولی وصل کنم و به یقینی برسم.نشد مومن باشم یا مثلا یه بی ایمانو همه کاره.من یه ادمم.یه ادم با اصول خودش.یه ادم که حتی تو اصول خودش هم شک داره. یه ادم که معمولیه.خیلی معمولی.معیارهاش واسه درست و غلط خودش فکرش و احساس و درکشه نه چیز خاصی.نمیدونم.نمیدونم.نمیدونم.فکرم گسستست.باید برم حموم.خوابم میاد.چرا من انقدر خنثم؟لعنت به این باورهایی که در کودکی در ما ملکه کردن که تا اخر عمر هرچقدر دست و پا بزنی از شرش راحت نمیشی.چرا من انقدر نقطه وسط همه چیزم؟چرا کمی اینطرف یا اونطرف خط نیستم؟چرا من اینم؟چرا اینطور همه چیز واسم عادیه؟تعصبم کو؟ چرا انقدر همه چیز عادیه واسم در حالیکه گویا نباید باشه.نمیدونم.نمیدونم.شما چی میفهمید با اون قضاوتهای مسخرتون و درکهای محدودتون.شماهایی که از بین این کلمات میخواید شخصیت نویسندش رو واسه خودتون به تصویر بکشید و اون قضاوتها و نظرات رو میدید و حتی ذره ای شک نمیکنید که شاید اشتباهه.شاید فلانه و هزار درد دیگه.شما چی میفهمید؟انتظار فهم از شما بیفایدس و تلاش برای فهموندن بهتون بی فایده تر و احمقانه تر.تنها یه احمقه که ممکنه سعی کنه بفهمونه که این نیست.اینطور که فکر میکنی نیست.این اینه و هزار چیز دیگه.چه کنم از دست شما و این کلمات صد من یه غاز...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 17:9  توسط فعلا بی نام  | 
ای کاش مرجان خبری از خودش میداد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 16:3  توسط فعلا بی نام  | 
میدونی دیروز صبح خواب خوبی ندیدم. ترسناک نبود اما زشت بود.نمیدونم.بعضی خوابها احساسات بدی به ادم میدن.اون هم داد. یه احساس بدی.نمیدونم.نمیدونم بگم چن جمله ازش یا نه؟ناجالبه و دوس ندارم شما طفلکیها رو توش شریک کنم.بسیار خوب.یه صحنه ای رو تصور کنید که یکی طبقه دوم خونه ای روی بالکن ایستاده و قلابی دستشه که سرشو انداخته پایین و یکی مثل من از پایین داره میبینه که به سر اون قلاب جنینی وصله و اون ادم بالایی داره اون قلابو میکشه بالا.قلابی که ازش یه جنین اویزونه و جلو چش شما داره میره بالا...

فهمیدیدن؟همچین صحنه هایی داشت.عن بود.

دیشب بعد دانشگاه رفتم خونه م.۵ دقه ای بیشتر نموندم اما میدونی وقتی در خونه رو روم باز کردن اولین صحنه ای که دیدم خالم بود.و من وحشت کردم.خالم دو هزار سال پیر شده بود ،خم شده بود،دستشو گرفته بودن و بهش میگفتن اروم اروم،داشتن راش میبردن. خالم مثل پیرزنهای هزارساله ی به شدت مریض و در شرف مرگ شده بود. هرچند به من لبخند زد.بعدا فهمیدم که ظهر ساعت های ۱۱ ۱۲ از روی پله برقی بگم به چه ارتفاعی؟افتاده بود.طوریکه همه زنده بودنش و نشکستن جاییش رو معجزه میدونستن اما انگشتش رو نمیتونست تکون بده از ناتوانی.نمیدونم. من اهل خرافات نیستم.شاید هم هستم.اهل اینکه هر خوابیو تعبیر کنم نیستم.اما میخوام بگم همون لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید اون خواب بود و حس اشنایی که چندین بار تجربش کرده بودم.اون خواب خبر داده بود.از یه چیز بد.و من بیخود صبح زور میزدم و میگفتم با خودم که نه مربوط نیست ،بیخود به دلت بد راه نده..میمردم اگر اون صدقه رو میدادم؟میمردم اگر اینبار حرف دلم رو نادیده نمیگرفتم و به اون یقین و حس ته دلم بی توجهی نمیکردم؟میمردم؟نمیگم اگر میدادم این اتفاق نمی افتاد اما خودمو سرزنش میکنم که چرا دیروز صبح ،چرا اینبار صدقه ای ندادم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 15:34  توسط فعلا بی نام  | 
من اون ژاکت صورتیه رو دوس داشتمو هنوز دارم.ولی ای کاش کهنه نمیشد.نمیشه بیرون پوشیدش.اون ژاکتو واقعا دوس دارم.واقعا
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 15:22  توسط فعلا بی نام  | 
میدونید کم پیش میاد از عقل خودم ناامید بشم.نمیدونم.میخوام بگم اصلا دوس ندارم ساعت 4 برم کلاس ائین دادرسی.هفته قبل همین روز ساعت 6 پایان کلاس تنها حسی که داشتم حس یه نادون نفهم بود.نمیدونم چی بگم.میخوام بگم این همه نفهمیدن را اینقدر در مورد خودم تجربه نکرده بودم.نگاش میکردم گوش میداد میشنیدم تمام مغزم کار میکرد و نمیفهمیدم.نمیفهمیدم.

دیگه دوس ندارم برم سر کلاسش.تمام اعتماد به نفسم ریخته.مطمئن شدم میفتم.نمیدونم.اولاش خوب بود.اما جلسه قبل به این نتیجه رسیدم میفتم و من تا بحال نیفتادم و دوس ندارم بیفتم و دوس ندارم استادم وقتی داره منو میندازه قیافم بیاد جلو چشش و بگه اها این همون دختره بود فلان کلان.من نمیفهمم.من واقعا ائین دادرسی رو نمیفهمم.بخدا نمیفهمم


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 14:2  توسط فعلا بی نام  | 
lماده 441 قانون جزا  ساعت 11 شب یکشمبه 2 ابان 89:

از بین بردن ب کارت دختر با انگشت که باعث شود او نتواند ادرار را ضبط کند علاوه بر دیه کامل زن، مهرالمثل نیز دارد

کل این ماده واسه من علامت سواله!جدی میگم. یه عالمه سوال واسم ایجاد شده.یکی بیاد جواب بده.کلا همه نوع سوال!از زیستی پزشکی بدنی  همون س کسی بگیر تا حقوقی  و روانشناسی که مثلا کودوم مریضی میخواد با انگشت ب کارتتو فلانو کلان کنه و اصا ایا این ماده زمینیه؟رویا بافی نیست؟مربوط به این نیست کهبزرگان بیش از حد حواسشون به خشتکشون بوده یا کارایی که خودشون کردن اومدن اینجام گذاشتن گفتن شاید یه وختی به درد بخوره فلان کلان..

میگیرید که؟بخدا سوال دارم.نگاه کنید منو.من جدا نگران میشم اینو که میخونم. طبق این ماده وقتی با انگشت قراره بکارتت از بین بره و نتونی ادرارتو نگه داری ایا من نباید از بقیش وحشت کنم؟این که انگشت بود بد بخت.خوب جدی میگم.نخواستیم بابا.نخواستیم.س کستون پیش کش خودتون.ترجیح میدیم با کره مقدس بمونیم تا اینکه تا اخر عمر  بهمون بگن ج ن ده  شاشوک! فرقی بین یه بارش با صد بارش نیست.چون تو از همون اول تبدیل به شاشو شدی.حالا چه صد بار س ک س کنی چه یه بار به هرحال اتفاقی که نباید افتاده!

به هر حال ناچار بودیم از این الفاظ و مباحث حرفی بزنیم.تازه ما کلی مراعات به خرج دادیم جدا.ولی همینه دیگه

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 0:10  توسط فعلا بی نام  | 

این عکسا رو نگاه کنید(لبخند). اینا رو دیروز خونه مامانبزرگم گرفتم.یه سریشون از بس خوبن نمیتونم بزارم.الان تازه عکسهای دیروزمو دیدم. این گلدونها همه تو یه ردیف صافی همه کنار هم بودن. ببینین چه قشنگن.اون حسن یوسفها رو میبینین؟اول یه شاخه بوده.داییم گفت.اون سبزه رو میبینید یه ساقش رو زمینه؟من که فک میکردم طبیعیه.داییم گفت مادرقحبه دیروز باد اومده این شاخشو خم کرده.مادرقحبه رو به معنای واقعی گفت.دلش میخواست انگار باد رو بکشه که شاخه گلشو قطع کرده.این همون داییمه که درخت سیبو قطع کرد و نفرین ابدی خانواده تا همین الان روشه.حالا اینجور عاشق گلدوناشه.میگه صب به صب سر یه ساعت معین باید اب بشون بدی اینا.بگذریم.نمیخوام کلا از دیروز و حرفها و کارها چیزی بگم.از دلیل رفتنم به اونجا..هرچند یه پست بسیار خوب میشد اما با ناراحتی نوشته میشد اگر نوشته میشد و عصبانیت.حالا الان تو این حال خوب عکسهاشو دیدم و دلم خواست خرابشون نکنم با اون پستمو اینکه اینجا بزارمشون.. و کیف کردم از عکسای به این قشنگی و اینکه موبایلم واقعا توروز عکساش خوبه.خوشحالیدم.

به ترک رو دیوارش نگاه کنید.(لبخند). خونه مامانبزرگها باید اینجوری باشه.میفهمین؟اینجوریشو بفهمین.من یه مامانبزرگ واقعی با یه خونه مامانبزرگ واقعی داشتم.یه مامانبزرگ واقعی مثل کارتونا(لبخند)

رو فولدرش برای اینکه سالها بعد که نگاه کردم یادم نشه نوشتم:

 1 ابان 88 شمبه وقتی از دست یه دیوثی دررفتم خونه مامانبزرگ و با دایی ع پاستیل ماری خوردیم!

پ ن 1: با حروف انگلیسی نوشتم این عنوانو و دراز دراز زیر فولدرش نوشته شده.یعنی طبقه طبقه!نه یه خط صاف مثه اینجا.خودش اینجوری نوشته شده

پ ن 2 : به اون شمبه نگاه کنید.نخواستم بعدا به این فک کنم که 1 ابان 88 چن شمبه میشد؟(لبخند)

پ ن 3 :وووه!ما الان 89 ایم نه 88!الان فهمیدیدم!باید درستش کنم(لبخند)

پ ن 4 :همیشه جزئیات واسم باارزش بودن.حتی ریزترینها(لبخند)

پ ن 5 :یادم افتاد پوست پاستیلها رو نگه داشتم(لبخند).بعدا عکس میگیرم ازشون میزارم(لبخند)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 22:1  توسط فعلا بی نام  | 
تابستون امسال نه اون تابستون قبلش،میشه همین انت خابات اینا بعدش رادیوی سی سال پیش مامانمو که وقتی تو اون شهرستانه کار میکرده باباش واسش خریده بوده رو...نمیدونم جملم قاطی شد!نمیتونم جمله سازی کنم!چن تا فعلو باهم قاطی کردم بخدا.از بس میخوام همه چیو باهم بگم

هیچی اقا جان فهمیدیدن دیگه ها؟این رادیوهه بعد سی سال یه دفعه همینجوری پیداش شد.من که ندیده بودمش تا حالا.

باطری انداختیم تو رادیوهه.خر خر لامصب در مقابل چشمان ما کار کرد

شبا برش میداشتم میرفتم رو ایون میشستم ،دراز میکشیدم ،هنسفیریارو بش میزدم  هی بچرخون بچرخون موجاشو انقد عوض میکردم تا میرسیدم به بی بی سی صدای امریککا این حرفا میشستم اخبار گوش میکردم!

الان که فکرشو میکنم خودمم باورم نمیشه.جدی میگم

تازه کلی روش پارازیت مینداختن اینا.جدی میگم.گوشام جر میخورد.اخه اولاش بود همه چی رو پارازیت مینداختن.بعدم هی میگشتم میگشتم چیزای مختلف.کودوم برنامش بود هی اهنگهای مختلفم میزاشت.میگفت حالا اهنگ فلانی از کیوسک.

بعد به نحو احمقانه از ته گوشتو خونم حس میکردم که چرا این پیرا انقد رادیو دوس دارن این حرفا.واقعا میگم.تا لمس نکنین نمیفهمین.این رادیوی ماشینا اینا یا صبط صوتها ایناها اینا همه عنن.منم هیچ وقت علاقه ای بشون نداشتم.ولی این واقعا رادیو بود.یه رادیو و بس.مال زمانی که هیچ چی جز رادیو نبوده.میفهمین؟

هی میچرخوندمش هی موجاشو عوض میکردم هی کشف میکردم..یاد گرفته بودم عقربش بره فلان طرف اونجاها نزدیک فلان برنامست.هیچ وقت رادیوها رو امتحان نکرده بودم و این یکی هم فک نمیکنم طوری بود که بشه دقیق بردش روی فلان موج.من نمیدونم.اینو واسه این گفتم که ممکنه شماها به اونحرفم که گفتم فلانجا نزدیک فلان برنامه بود بخندین یا بگین چرا نزدیکش و نه خودش ایناها..

رو ایوون شبها کنار تختم چمیدونم.همه جا بود.یه بندیم داشت مینداختی رو شونت.باطریش تموم شد و بعدش نمیدونم چی شد.هنوز بالای تاقچه روی تختمه.الان دارم میبینمش. فردا پس فردا میرم باطری میخرم واسش

میخوام بگم چیز خوبی بود.یه حس خوبی از خودش در من گذاشته.دوسش دارمم و اینکه دیگه ازش استفاده نمیکنم حس یه خیانت در حقش رو دائم بهم میده.چه کنم؟

پ ن :این کثیف مثیفیا و لکه های روشو ایناها خطای دید شما نیست و یا کار من نیست.آثار 3 سال بیشتر عمرشه(لبخند بزرگ). اون سیمهای پشتش مال کامپیوتره نادونها!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 21:21  توسط فعلا بی نام  | 
انقد خوبم و حس خوبی دارم که هیچ جوره حاضر نیستم خرابش کنم.همینجوری.بی دلیل.هرچی هست خیلی خوبه.با یه لبخند گنده رو لب 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 20:58  توسط فعلا بی نام  |